امیدوارم همه خوب باشن
میدونم که موقع امتحاناست و کسی به اینجا سر نمیزنه!!!!!!!!!!!!!!
منم اومدم نت واسه انتخاب واحد(که بازم نمیشهههههه
بای تا به زودی زود
باران
قصیده واری -غمناک-
اغازکرده بود.
میخواندوبازمیخواند
بغض هزارساله ی دردش را
انگارمیگشود.
اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتنیست...
اینهمه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین درعزای کیست؟
گفتنداگرتونیز
ازاوج بنگری
خواهی هزار بار ازو تلخ ترگریست!
دلم بارون میخواد

منو اهلی کن.........!!!
میخوام قشنگترین قسمت کتاب شازده کوچولو رو بنویسم
اونجایی که سروکله ی روباه پیدا میشه
روباه گفت :سلام
شهریار کوچولو برگشت اما کسی رو ندیدبا وجود این با تمام ادب گفت:سلام
صدا گفت من اینجام زیر درخت سیب
شهریار کوچولو گفت کی هستی تو؟عجب خوشگلی!
روباه گفت:یه روباهم من
شهریار کوچولو گفت بیا با من بازی کن نمیدونی چقددلم گرفته
روباه گفت: نمیتونم باهات بازی کنم اخه هنوز اهلیم نکردن
شهریار کوچولو اهی کشیدو گفت معذرت میخوام
اما فکری کردو پرسید:اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:تواهل اینجا نیستی پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت پی ادما میگردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: ادما تفنگ دارنو شکار میکنن اینش اسباب دلخوریه اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدن وخیرشون فقط همینه تو پی مرغ میگردی؟
شهریار کوچولو گفت :نه پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یه چیزیه که پاک فراموش شده معنیش ایجاد علاقه کردنه
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلومه تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگه نه من احتیاجی به تو دارم نه تو احتیاجی به من. من هم واسه تو یه روباهم مثل صدهزارتا روباه دیگه
اما اگه منو اهلی کردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا میکنیم تو واسه من میون همه ی عالم موجود یگانه ای میشی ومن هم واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه
روباه گفت: بعید نیست رواین کره ی زمین هزارجورچیز میشه دید.
شهریار کوچولو گفت:اوه نه! اون رو کره ی زمین نیست
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یه سیاره ی دیگس؟
ـ اره
ـ تواون سیاره شکارچی هم هست؟
ـ نه
ـ محشره! مرغ و ماکیان چه طور؟
ـ نه
روباه اه کشان گفت: همیشه ی خدایه پای بساط لنگه!
اما پی حرفشو گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم من مرغهارو شکار میکنم ادمها منو همه ی مرغا عین همن همه ی ادما هم عین همن
این وضع یه خورده خلقم رو تنگ میکنه اما اگه تومنو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغون کرده باشی
اونوقت صدای پایی رو میشناسم که باهر صدای پای دیگه فرق میکنه صدای پای دیگران منو وادار میکنه توهفت تا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو مثل نغمه ای منو از سوراخ میکشه بیرون
تازه.نگاه کن....... اونجا اون گندم زارو میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه پس گندم زار هم منو به یاد چیزی نمیندازه اسباب تاسفه
اما توموهات رنگ طلاس پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه!
گندم که طلای رنگه منو به یاد تو میندازه وصدای باد روهم که توگندم زار میپیچه دوست خواهم داشت.....
خاموش شد ومدت زیادی شهریار کوچولورو نگاه کرد ان وقت گفت اگه دلت میخواد منواهلی من!
شهریار کوچولو جواب داد دلم که خیلی میخواد ام وقت چندانی ندارم باید برم
باید از خیلی چیزا سردر بیارم
ـ ادم فقط از چیزایی که اهلی کنه میتونه سردر بیاره انسانها دیگه واسه سردر اووردن از چیزا وقت ندارن همه چیزرو همین جور حاضرواماده از دکانها میخرن اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ادمها موندن بی دوست.... تو اگه دوست میخوای خوب منو اهلی کن !
شهریار کوچولو پرسید : راهش چیه؟
روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی اولش یه خورده دورتر ازمن میگیری میون علفها میشینی من زیر چشمی نگات میکنم وتو لام تا کام هیچی نمیگی چون تقصیر همهی سوء تفاهم ها زیر سر زبونه عوضش میتونی هرروز یه خورده نزدیکتر بشینی
فردای اون روز شهریار کوچولو اومد روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی اگه مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیای من از ساعت سه تودلم قند اب میشه وهرچی ساعت جلوتر میره بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم
ساعت چهار که شد دلم بنا میکنه شورزدن ونگران شدن اون وقته که خوشبختیو میفهمم ام اگه تو وقت وبی وقت بیای من ازکجا بدونم چه ساعتی دلمو برای دیدارت اماده کنم؟
هر چیزی برای خودش قاعده ای دارهـقاعده یعنی چی؟
ـ اینم ازاون چیزهاییه که پاک از خاطر رفته این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها یا فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کنه
به این ترتیب شهریار روباه رو اهلی کرد
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: اخ!نمیتونم جلوی اشکمو بگیرم
ـ تقصیر خودته من که بدتو نممیخواستم خودت خواستی اهلیت کنم.
ـ همین طوره
ـ اخه اشکت داره سرازیر میشه
ـ همین طوره
ـپس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته
ـ چرا....واسه خاطر رنگ گندم!!!
...
روباه گفت میخوام یه رازیو بهت بگم
(جز با دل هیچ چیزیرو چنان که باید نمیشود دید نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیندشهریار کوچولو تکرار کرد نهادو گوهر را چشم سر نمیبیند
ارزش گل تو به قدر عمریه که به پاش صرف کردی
تکرار کرد: به قدر عمری که به پاش صرف کردم
تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلیش کردی مسئو لی
ـ تکرار من مسئولم
خدا نگهدار
بعضی جاهاشو خلاصه کردم
امیدوارم این نوشته رو درکش کنید

...
هوایی که بشه توش نفس کشید
همون هوایی که پروانه ها توش نفس میکشن
همون هوایی که درخت سیب توش شکوفه میزنه
به بهار
اره.... شاید افکارم یخ زده
همه چی تو زندگیم یخ زده(اونم تو تابستون)!!!
از سرمای زمستون من
هیچی نیست جز بی رنگی یخ
چه توقعی!!
خوب تو انجماد که حرکت نیست تکاپو نیست
باید ذوب شد
باید جاری شد
اما واسه رهایی از انجماد وبی حسی سرما
گرما لازمه حرارت لازمه یه خورشید
شایدم یه دست گرم
ها کردم رو شیشه اما بخار نکرد
ها کن روی سردی قلبم روی بی حسی مغزم شاید بخار کرد
......


شکست در عشق
.پیشنهاد میکنم بخونید
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودن که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الانه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آها .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....
نمی دونم ...
هیچی یادم نیست...
تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...
صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :
- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه

منبع:سایت کارمندیان
کاشکی
هیچی ندارنا
فقط واسه این میگم که اگه پسر بودم طرز برخورد با دخترا رو بهشون
یاد میدادم
طرز عاشق شدنو
اخه چقد این موجودات سنگین
و بی احساس

نتیجه های دانشگاهم که اومد
مرجان خانم هم که دانشجو شد
ازاین به بعد اگه پستام کم شد بدونید خودمو گرفتم![]()
رشته ی مورد علاقم نشد اما خدارو شکر![]()
من عاشق دانشگاه تهرانم عاشق اون سردر خوشگله
پس هوراااااااااااا![]()
دلم هم که انگار نه انگار
مدفون شده زیر یه دنیا غم
نمیفهمه دیگه حالیش نیست
شما ببخشید
خودمو در نهایت خوشحالی نشون میدم
ببینید![]()
امیدوارم همه از نتایج راضی باشن
تا بعد
راستی!!! همتونو دوست دارم![]()
درد
ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی درچشم خود ارام شکستن
برای هرلبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی باهر سخن عهدی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی دربند خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی در دل امید خانه بستن
به من هردم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشدازاین غمخانه رستن
.چه خوش باشد ازاین غمخانه رستن
.چه خوش باشد ازاین غمخانه رستن

.رفتنت اغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن
ارزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راه تو باانکه طولانیست.. حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار اسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهدمان را بشکنی
این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت اغاز ویرانیست حرفش را نزن
رفتنت اغاز ویرانیست حرفش را نزن

شاملو
قشنگه باحالا حتما بخونن!!!
.باغ ایینه
چراغی به دستم
جراغی دربرابرم
من به جنگ سیاهی میروم
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت وامدها
بازایستاده اند
وخورشیدی ازاعماق
کهکشانهای خاکسترشده را
روشن میکند
فریادهای عاصی اذرخش
هنگامی که تگرگ
دربطن بی قرارابر
نطفه می بندد
ودرد خاموش وار تاک
هنگامی که غوره خرد
درانتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه میزند
فریادمن همه گریزاز درد بود
چرا که من دروحشت انگیزترین شبها افتاب رابه دعایی
نومیدوار طلب میکرده ام
توازخورشیدهاامده ای ازسپیده دم هاامده ای
توازاینه هاوابریشم هاامده ای
درخلئی که نه خدابود ونه اتش
نگاه واعتماد تورا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم
جریانی جدی
درفاصله ی دومرگ
درتهی میان دوتنهایی
نگاه واعتمادتو بدینگونه است
شادی تو بیرحم است و بزرگوار
نفست دردستهای خالی من ترانه وسبزی است
من برمیخیزم!
چراغی دردست
چراغی دردلم
زنگار روحم را صیقل میزنم
اینه ای دربرابر اینه ات میگذارم
تا ازتو
ابدیتی بسازم
.در جواب تو:

مبارک باشه
هیچی نمیگم فقط میگم مبارک باشه
چون نوشتن از این ماه ولحظه هاش لیاقت میخواد که من تو خودم نمیبینم
التماس دعا
سر سجاده که بودی تا بوی عطر بهشت به مشامت رسید منم دعا کن....
!!!
اما باران ببارد
صورتمان خیس شود تا اشکهای یکدیگررا نبینیمو همزمان
فریاد بزنیم:
دوستت دارم
نوک پاها را به یکدیگر بچسبانیم
دستها را در یکدیگر قفل کنیم
بادموهایم راپریشان کند ودامنم را برقصاند
خودرا به عقب بکشانیم ودست دردست هم
زمین و زمان را ببینیم که دورمان به چرخش درامده اند
به اسمان کبود خیره شویم
وتکه ابرهای دودی را با فریادمان
به عقب برانیم
..............

....
ازخواب بیدار میشم
هواروشنه
نفس میکشم
نبضم میزنه
یه چیزی توی سینم بالا وپایین میپره
یه روز دیگه شروع شده
امروز دوشنبس نه سه شنبه شایدم چهارشنبه
اصلا چه اهمیتی داره
صبح شده
چشمامو بازمیکنم
مثل هرروز
مثل شنبه ها و سه شنبه های گذشته

.مثل دیروز به ادمای اطرافم صبح بخیرمیگم
بازم صبح شده
بازم نمیدونم باید چکارکنم
راستی..... امروزچی پیش میاد؟؟؟
هه
این که سوال نداره
همه ی روزام مثل یه نوار ضبط شده میمونه
که هرروز تو دستگاه گذاشته میشه و... تکرار....
چشمامو میبندم با اینکه صبحه وتازه اونارو باز کردم
چشمامو میبندم و فردارو میبینم
فردایی که هنوز نیومده
اما من اونو از برم
بازم نفس میکشم.....
یاوه بود نه؟؟؟..... (خدایا شکرت)
رنگ.....
.شعوریک گیاه دروسط زمستان ازتابستان گذشته نمی اید ازبهاری می اید که فردا میرسد
گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می اید
اگرگیاهان یقین دارند که بهارخواهد امد
چراما باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هرانچه میخواهیم دست یابیم؟؟؟
خودراهمچون دانه ای درمیان زمستان حس میکنم که میداند بهارنزدیک است
جوانه پوسته راخواهد شکافت
وزندگی ای که هنوز درمن خفته است هنگامی که فراخوانده شود باید به سوی سطح زمین بالا رود
سکوت دردناک است
اما درسکوت است که همه چیز شکل میگیرد
ودر زندگی ما لحظه هایی هستذ که تنها کارما باید انتظار کشیدن باشد
درون هر چیز
دراعماق هستی
نیرویی هست که چیزی را میبیندومیشنود که هنوزقادر به درکش نیستسم
هرانچه امروز هستیم ازسکوت دیروز زاده شده است
ما بس تواناتر از انیم که می اندیشیم
لحظه هایی هست که درانها یگانه راه اموختن به کارنبردن هیچ ابتکاری وانجام ندادن هیچ کاری است
زیرا دراین لحظه های سکون بخش نهان وجود ما فعال است ومی اموزد
انگاه که شناخت نهان درروح خودرا مینمایاند
ازخودشگفت زده میشویم
وانگاره های ما ازمستان به گل مینشیند
درحال سرودن نغمه هایی که هرگز دررویا نشنیده ایم
رنگهایی که هرگز ندیده ایم
زندگی همواره بیشترازانی به ما میبخشد
که خودرا سزاوارش میدانیم.....
.